یادداشت تحلیلی از مهدی مطهرنیا:
جنگ در آستانه شکوه یا فروپاشی؟
تصمیم نهایی هنوز گرفته نشده اما شرایط در حال ساختن آن تصمیم است و در این میان، نقش بازیگران نه در کنترل کامل، بلکه در مدیریت عدمقطعیت تعریف میشود.
به گزارش باریخ نیوز، مهدی مطهرنیا، رئیس اندیشکده آیندهاندیشی سیمرغ طی یادداشت تحلیلی به تشریح ابعاد جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران پرداخته که به شرح زیر از نظر میگذرد:
الف) تحلیل جنگ در بستر نامگذاری
نبرد سهمگین کنونی میان اسراییل و ایران را از روایتی گوناگون محتوایی میتوان نامگذاری کرد. این جنگ نخست «جنگی در آستانه تصمیم» بود و هست. مذاکرات به ظاهر در حال انجام بود و از سوی دیگر جنگی است که هنوز به نقطه نهایی خود نرسیده و در وضعیت تعلیق راهبردی قرار دارد؛ در آن وضعیتی دیده میشود که نه صلح است، و نه جنگ تمامعیار هنوز خود را نشان نداده است.
از سوی دیگر این جنگ «نبرد تعلیق استراتژیک» است. تعلیقی که بیانگر وضعیتی تعریف شده است که در آن بازیگران، همزمان میجنگند و از جنگ کامل پرهیز میکنند که منظور ورود نیروهای زمینی به عرصه اقدام نظامی است.
از این دو مهم تر «جنگ لبه پرتگاه» در حال انجام است. در این نگرش، توصیف وضعیت نزدیک به نقطه بیبازگشت، بدون سقوط کامل را شاهد هستیم. این لبه پرتگاه هر لحظه در تلاطم شدید است و بیم و امید را در هر دو جبهه تحمیل میکند.
این در حالی است که در سطح فراتر از درگیری طرفین جنگ، می توان عناوینی با محور نظم نوین جهانی مانند نامهای زیر را مطرح کرد:
نخست «جنگ بر سر معماری نظم آینده»؛ این عنوان جنگ را نه یک درگیری منطقهای، بلکه بخشی از طراحی نظم آینده میبیند. من بارها از سال 1379 خورشیدی، گفتهام که نظم نوین جهانی بر منطق ایجاد ثبات ژئوپلتیک در فلات ایران با مرکزیت تهران در هارتلند - ریملند بزرگ صورت خواهد پذیرفت و زایشگاه تثبیت نظم نوین جهانی در جغرافیای ایران خواهد بود.
«نبرد برای بازتعریف هژمونی» با تمرکز بر نقش ایالات متحده آمریکا در حفظ یا بازسازی موقعیت خود عنوان دیگری است که میتوان در این باب به آن اندیشید. در منطق آیین قدرت، بعد از مرحله تاسیسی در دوران بوش پدر - کلینتون، مرحله تحکیمی در دوران بوش پسر - اوباما، شاهد دوران تثبیتی در دو دوره ترامپیستی برای نظم نوین جهانی هستیم.
«جنگ گذار از نظم تکقطبی»، را میتوان در مرحله دیگر مورد بهرهبرداری قرار داد. این عنوان با تأکید بر پیوند این بحران با انتقال قدرت در نظام بینالملل، نگرشی است که در آن قدرت آمریکا با وجود برتری نسبی به چالش کشیده میشود.
اما در این میان عنوانهایی که با محور ایران و بقای نظام جمهوری اسلامی ایران و حتی ایران عزیز مطرح میشود، مد نظر قرار میگیرد:
یکی از این عنوانها متوجه «جنگ بقا و اراده» است که در آن تمرکز بر وضعیت ایران در مواجهه با فشارهای چندلایهای است که بر تهران وارد میشود. در بستر چنین عنوانی میتوان به نام «نبرد آستانه بقا» پروا پاست. زمانی که تصمیمات به سطح حفظ یا از دست دادن بقا نزدیک میشوند، این عنوان بسیار پرمعنا است. این عنوان در جنگ ۱۲ روزه هم موجب شد تهران به دلیل ادامه بقا نظام حاکم، خود را پیروز بداند. در اینجا است که نامگذاری «جنگ ایستادگی در میدان نامتقارن» را میتوان مورد تأکید قرار داد. این عنوان بر نابرابری قدرت و تلاش برای جبران آن استقرار مییابد.
نامگذاریهای معطوف به عناوین با محور شکوه و گفتمان تمدنی در این بین میتواند مورد پروای بیشتری قرار گیرد.
در این راستا «جنگ شکوه و زوال» عنوان معناداری است که در آن دوگانهای که میتواند در گفتمان عمومی بسیار اثرگذار باشد دیده میشود:
• شکوه بهمثابه آرمان
• زوال بهمثابه تهدید
این دوگانه در جنگ حاضر چهره نشان میدهد. از همین دریچه وارد عنوان «نبرد برای بازتعریف ایران در تاریخ» میشویم. در اینجا جنگ بهعنوان لحظهای برای بازتعریف جایگاه تاریخی ایران مورد نظر است. در جایی که «جنگ روایتها و هویتها»، خود را بیشتر نمایان میسازد و تمرکز بر بعد نرم و گفتمانی جنگ خود را چیره میسازد. در سالهای گذشته به چهار عنوان جنگهای سایهوار (نامتعادل، معلق، مینیاتوری، پنهان) و همچنین سه مرحله:
۱- جنگ روایتها
۲- جنگ آئینی
۳- جنگ ساختاری
و تعاریف آنها اشاره کرده است.
در مرحله بعد به عناوین با محور ژئوپلیتیک تنگه و منطقه اشاره میشود. در این مسیر میتوان به
«جنگ گلوگاهها» با تأکید بر نقش “تنگه هرمز” و در امتداد آن خلیج عدن و مدیترانه (باب المندب) یا همان چیزی است که هلال هارتلند _ریملند بزرگ خواندهام، از نقاط حیاتی است.
بر این اساس، «نبرد بر سر شریانهای انرژی» در پیوند مستقیم جنگ با اقتصاد جهانی مورد پروای این عنوان است.
در عنوان بعدی میتوان به «جنگ در کانون زمینسیاست» با تأکید بر جایگاه خاورمیانه بهعنوان مرکز تنشهای جهانی اشاره کرد.
در نهایت میتوان به عناوین ترکیبی در بستر نگرش به عناوین گذشته با تاکید بر دیدگاه نویسنده دست یافت. اینها به صورت خاص به فضای فکری نگارنده نزدیکتر هستند:
«جنگ تعلیق و تعیین»
جایی که تعلیق به تدریج به تصمیم نهایی نزدیک میشود. معلق بودن تعارض را آرام آرام به سمت تصمیم نهایی سوق میدهند.
«نبرد گسست و بازآرایی»
جنگ بهعنوان لحظهای برای شکستن و بازساختن نظم چهرهآرایی میکند.
«جنگ آستانه شکوه یا فروپاشی»
دوگانهای که بار احساسی و تمدنی بالایی دارد. سویههای اصلی جنگ در تهران، واشنگتن و تلآویو هر کدام مدعی شکوه فزونتر آینده خویش هستند. این به گونهای است که پیروزی هر طرف نظام حاکم بر پایتختها نه لزوماً کشورها را در آستانه شکوه یا فروپاشی قرار میدهد.
در همین حال، «نبرد ارادهها در میدان عدمقطعیت» ترکیب اراده سیاسی با فضای مبهم آینده مورد توجه است. در چنین چشماندازی «جنگ شکلدهی آینده ایران در نظم نوین» را میتوان ردیابی کرد؛ مسالهای است که از دهه ۷۰ خورشیدی را دربرمیگیرد.
اگر بخواهم از میان اینها سه عنوان «محوری و هویتی» مورد توجه قرار دهم، عبارت است از:
1. «جنگ در آستانه تصمیم»، این عنوان از لحاظ نظام تصمیم سازی و تصمیم گیری دقیق و تحلیلی است.
2. «نبرد گسست و بازآرایی»، در این نگرش، نگاه گسترده و آیندهاندیشانه مدنظر است.
3. «جنگ آستانه شکوه یا فروپاشی» را میتوان با توجه به اثرگذاری در سطح گفتمان عمومی، برگزید.
ب) صورتبندی مسئله: از «درگیری محدود» به «جنگ سیستمی»
1- شلیک موشک مستقیم به یک هدف راهبردی مانند دیمونا، آن هم از سوی ایران و همزمان گسترش حملات به کشورهای منطقه، ماهیت بحران را تغییر میدهد: رفتن از «جنگ نیابتی» به «درگیری مستقیم چندسطحی».
در این حالت، دیگر با یک بحران دوجانبه مواجه نیستیم، بلکه با یک بحران سیستمی در سطح خاورمیانه روبهرو میشویم که پای آمریکا را به جنگ بهطور اجتنابناپذیر بیشتر باز میکند.
2- منطق آیین قدرت: عبور از خط قرمز
در آیین قدرت، حمله به یک دارایی حیاتی (Critical Asset) مانند دیمونا، به معنای: «وادار کردن طرف مقابل به پاسخ، حتی اگر تمایلی به جنگ نداشته باشد»؛ تلقی میشود.
این اقدام سه پیام دارد:
1. عبور از بازدارندگی متقابل
2. به چالش کشیدن اعتبار امنیتی اسرائیل
3. آزمون اراده آمریکا در دفاع از نظم موجود
۳- واکنش زنجیرهای بازیگران
پاسخ اسرائیل
اسرائیل در چنین سناریویی تلاش خواهد داشت:
- پاسخ شدید و فوری میدهد
- اهدافی در عمق ایران را هدف میگیرد
- از «بازدارندگی تنبیهی» استفاده میکند
زیرا دکترین امنیتی اسرائیل بر این اصل استوار است: «هیچ حمله راهبردی نباید بدون پاسخ قاطع بماند». اینجا سطح تنش فزونی میگیرد.
ورود فزونتر آمریکا به منطق جنگ
آمریکا در این نقطه با یک دوگانه مواجه میشود:
عدم ورود موجب از دست دادن اعتبار جهانی میشود.
ورود دربرگیرنده خطر جنگ گستردهتر است.
اما با توجه به نقش آمریکا در «شکلدهی نظم جهانی»، احتمالاً:
به صورت کنترلشده اما مؤثر وارد میشود
زیرساختهای نظامی ایران را هدف قرار میدهد
تلاش میکند جنگ را «مدیریت» کند نه «رها»
پ) گسترش منطقهای
در صورت گسترش شلیک موشک:
کشورهای خلیج فارس درگیر میشوند
مسیرهای انرژی ناامن میشود
تنگه هرمز در معرض اختلال جدی قرار میگیرد
در اینجا بحران از سطح نظامی به سطح اقتصاد جهانی منتقل میشود.
4. شبه سناریوهای محتمل آینده جنگ
شبه سناریو ۱: جنگ مهارشده (Controlled Escalation)
در این گستره از معنا شاهد این ویژگیها هستیم:
حملات متقابل شدید
اما بدون فروپاشی کامل نظم منطقهای
احتمال: در این محدوده نسبتاً بالا است.
در این محیط، همه بازیگران تلاش میکنند:
هزینه ایجاد کنند.
اما از جنگ تمامعیار اجتناب کنند.
شبه سناریو ۲: «جنگ منطقهای گسترده» در این محدوده مورد توجه میباشد. در اینجا ویژگیهای زیر مطرح است:
درگیری چند کشور
اختلال جدی در انرژی
حملات مکرر به زیرساختها
احتمال در این نگرش، به ظاهر متوسط نشان میدهد، ولی در عمل این گسترش با توجه به منطق قدرت مطرح در تهران بسیار بالا است.
در صورت تداوم حملات، کنترل بحران دشوار میشود و «منطق تصاعد جایگزین منطق کنترل میشود».
شبه سناریو ۳: «شوک بزرگ و بازطراحی نظم» با ویژگیهای زیر مطرح میشود:
ورود کامل آمریکا
ضربه گسترده به ایران
بازتعریف توازن قدرت منطقه
اگر چه احتمال پایین نشان میدهد ولی میل روندها در برخورد با رویدادهای میدانی، این منطق را نیز چند ارکستر سمفونی را چند پرده بالاتر میبرد و بسیار پرپیامد خواهد بود.
این همان نقطهای است که جنگ تبدیل به ابزار «ساخت نظم نوین» جهانی میشود؛ نظمی که در آن:
نقش آمریکا تثبیت یا بازتعریف میشود
و ساختار امنیتی منطقه تغییر میکند
۵. نقش نظم نوین جهانی
امریکا در حال گذار از یک نظم تکقطبی به یک وضعیت رقابتیتر (با حضور چین و دیگران) است. در این چارچوب بحرانهایی مانند این، میتوانند بهانهای برای بازتعریف حضور نظامی یا تثبیت رهبری آمریکا باشند.
اما یک محدودیت مهم وجود دارد: «آمریکا نمیخواهد درگیر یک جنگ فرسایشی جدید در خاورمیانه شود».
در جمعبندی راهبردی این بخش میتوان گفت که اگر حمله مستقیم به دیمونا با گسترش موشکپرانی همراه شود:
مسیر محتمل، متوجه جنگ مهارشده با ریسک تصاعد خواهد بود.
مسیر خطرناک، متوجه لغزش به جنگ منطقهای گسترده میشود.
مسیر کماحتمال اما تعیینکننده، به استفاده از جنگ برای بازطراحی نظم منطقه معطوف است و در چارچوب آیین قدرت ناظر بر «لحظهای است که یک بازیگر از تهدید به اقدام واقعی عبور میکند، دیگر کنترل کامل در دست او نیست؛ بلکه وارد بازیای میشود که قواعد آن را واکنش دیگران تعیین میکند».
جنگ در آستانه تصمیم: از فرسایش کنترلشده تا امکان جهش سیستمی
جنگی که هنوز تصمیم نگرفته است
پس از گذشت بیش از سه هفته از آغاز درگیری، آنچه بیش از هر چیز جلب توجه میکند نه شدت جنگ، بلکه «ماهیت معلق» آن است. این جنگ، هنوز تصمیم نگرفته است که چه باشد:
آیا یک درگیری محدود باقی بماند؟
یا به یک جنگ منطقهای تبدیل شود؟
یا حتی به ابزاری برای بازتعریف نظم نوین در خاورمیانه بدل گردد؟
این وضعیت را میتوان «تعلیق استراتژیک» نامید؛ وضعیتی که در آن بازیگران اصلی، همزمان دو کار متضاد انجام میدهند:
از یکسو به افزایش فشار ادامه میدهند و از سوی دیگر از عبور از آستانههای غیرقابل بازگشت پرهیز میکنند. بله، پرتابها ابعاد منطقهای دارند ولی هنوز بازیگران صرفاً در مرز برخورد بیشتر قرار گرفتهاند.
بخش اول: تحلیل چندلایه جنگ
۱. لایه نظامی: فرسایش با سقف کنترلشده
در هفتههای نخست هر جنگ، معمولاً شاهد «نمایش قدرت» هستیم؛ ضربات سریع، پرحجم و نمادین؛ اما با گذشت زمان، اگر جنگ بهسرعت تعیین تکلیف نشود، وارد فاز دوم میشود:
فرسایش هدفمند و مدیریتشده
در این مرحله:
- اهداف از نمادین به حیاتی تغییر میکنند
- دقت جایگزین حجم میشود
-زمان به یک متغیر راهبردی بدل میگردد
این همان نقطهای است که جنگ از «تاکتیک» به «راهبرد» منتقل میشود. در چنین شرایطی، هر دو طرف درگیر میکوشند سه هدف را همزمان دنبال کنند:
۱. حفظ توان ضربهزنی
۲. جلوگیری از تحریک واکنش غیرقابلکنترل
۳. آزمون تدریجی خطوط قرمز طرف مقابل
در اینجا، جنگ به نوعی «گفتوگوی خشن» تبدیل میشود؛ گفتوگویی که زبان آن موشک و پاسخ آن محاسبه است.
۲. لایه اقتصادی: اقتصاد در وضعیت انتظار بحران
اقتصاد جهانی در این مرحله هنوز فرو نپاشیده، اما وارد وضعیت حساسی شده است که میتوان آن را «اقتصاد انتظار» نامید. در این وضعیت:
قیمتها نه بر اساس واقعیت، بلکه بر اساس احتمال تغییر میکنند
بازارها به آینده واکنش نشان میدهند، نه به حال
سه روند اصلی در این لایه قابل مشاهده است:
الف) انرژی بهعنوان شاخص ترس
بازار انرژی بهویژه نفت، بهشدت به هرگونه نشانهای از اختلال واکنش نشان میدهد. اما نکته مهم این است که افزایش قیمتها لزوماً ناشی از اختلال واقعی نیست، بلکه از «تصور اختلال» ناشی میشود.
ب) فرار سرمایه و افزایش نااطمینانی
سرمایه همواره از عدمقطعیت گریزان است. در نتیجه:
• سرمایهگذاری در منطقه کاهش مییابد
• داراییهای امن تقویت میشوند
• هزینه ریسک افزایش مییابد
پ) اقتصاد داخلی در وضعیت تابآوری
اقتصاد کشورهای درگیر، بهویژه در شرایط تحریم، وارد فاز «تابآوری فشرده» میشود؛ یعنی نه فرو میپاشد و نه رشد میکند، بلکه صرفاً دوام میآورد.
۳. لایه سیاسی: جنگ روایتها و مشروعیت
در این مرحله، جنگ دیگر فقط در میدان نبرد رخ نمیدهد، بلکه در «میدان ادراک» نیز جریان دارد و هر بازیگر میکوشد سه تصویر بسازد:
تصویر از خود (مشروعیت، قدرت، حقانیت)
تصویر از دشمن (تهدید، تجاوز، بیثباتی)
تصویر از آینده (پیروزی، مقاومت، نظم جدید)
این همان جایی است که جنگ به «روایت» تبدیل میشود و روایت، خود به یک ابزار قدرت بدل میگردد.
بخش دوم: منطق تصاعد؛ آیا جنگ عمیقتر میشود؟
پرسش کلیدی این است که آیا این جنگ به سمت گسترش حرکت خواهد کرد؟
پاسخ ساده «بله» یا «خیر» نیست، بلکه باید به «منطق تصاعد» توجه کرد. تصاعد در جنگها معمولاً خطی نیست؛ بلکه جهشی است. یعنی:
- مدتها کنترل برقرار است
- اما ناگهان یک رخداد، کل معادله را تغییر میدهد
سه محرک اصلی برای این جهش وجود دارد:
1. خطای محاسباتی
در شرایط تنش بالا، حتی یک اشتباه کوچک میتواند پیامدهای بزرگ داشته باشد.
برای مثال:
حملهای که بیش از انتظار مؤثر باشد
یا تلفات غیرمنتظره ایجاد کند که این خطاها میتوانند کنترل را از دست بازیگران خارج کنند.
۲. عبور از خط قرمز
هر بازیگر خطوط قرمزی دارد که عبور از آنها به معنای تغییر قواعد بازی است.
این خطوط معمولاً شامل:
زیرساختهای حیاتی
مراکز فرماندهی
یا نمادهای حاکمیتی است و عبور از این خطوط، واکنش شدید و غیرقابل اجتناب ایجاد میکند.
۳. ورود مستقیم قدرت بزرگ
تا زمانی که قدرتهای بزرگ بهصورت غیرمستقیم درگیر باشند، امکان کنترل وجود دارد، اما ورود مستقیم آنها، سطح جنگ را تغییر میدهد.
بخش سوم: موقعیت آمریکا و فشارهای تصمیم
در این میان، نقش ایالات متحده تعیینکننده است، اما نه بهصورت ساده.
آمریکا در یک «سهگانه فشار» قرار دارد:
1- فشار داخلی
افزایش قیمت انرژی
نگرانیهای اقتصادی
حساسیت افکار عمومی نسبت به جنگ؛ اما این فشار تا زمانی که تلفات مستقیم وجود نداشته باشد، قابل مدیریت است.
2. فشار راهبردی
آمریکا نمیخواهد:
درگیر جنگی فرسایشی شود
تمرکز خود را از رقابتهای بزرگتر جهانی از دست بدهد
3. فشار اعتبار جهانی
در عین حال، نمیتواند:
از متحدان خود فاصله بگیرد
یا تصویر ضعف از خود ارائه دهد
این سه فشار، آمریکا را به سمت یک استراتژی سوق میدهد: «مداخله محدود برای حفظ اعتبار، بدون ورود به جنگ کامل».
بخش چهارم: چشمانداز کوتاهمدت
در افق کوتاهمدت، سه مسیر اصلی قابل تصور است:
مسیر اول: تثبیت درگیری محدود (حداقل به ظاهر محتملترین)
جنگ ادامه مییابد، اما کنترل میشود. این حالت شبیه یک «تنش پایدار» است.
مسیر دوم: کاهش تدریجی تنش
در اثر فشار اقتصادی و سیاسی، سطح درگیری کاهش مییابد، بدون آنکه حل شود.
مسیر سوم: تصاعد ناگهانی (در زیرلایهها محتملترین)
یک رخداد خاص، جنگ را وارد فاز جدیدی میکند.
بخش پنجم: در اینجا می توان به یک جدول زمانی ۳۰ روز آینده، نیز توجه کرد:
هفته اول (روز ۱ تا ۷)
تثبیت الگوی حملات
افزایش تحلیلها و جنگ روایتها
حساسیت بازار انرژی
تلاش برای شناسایی خطوط قرمز
هفته دوم (روز ۸ تا ۱۴)
افزایش دقت حملات
فشار اقتصادی محسوستر
فعال شدن میانجیگریهای غیررسمی و شکلگیری بلوکهای سیاسی
هفته سوم (روز ۱۵ تا ۲۱)
فرسایش روانی و اقتصادی
احتمال وقوع یک حادثه مهم
افزایش فشار بر بازیگران برای تصمیمگیری
هفته چهارم (روز ۲۲ تا ۳۰)
این هفته «نقطه عطف» بوده و سه حالت ممکن است:
حالت الف) تثبیت
جنگ در سطح کنترلشده باقی میماند.
حالت ب) کاهش
نشانههای کاهش تنش ظاهر میشود.
حالت پ) جهش
یک رخداد، جنگ را وارد فاز جدید میکند.
در جمعبندی نهایی: جنگ بهمثابه آستانه مورد پروا است .
آنچه امروز با آن مواجهیم، نه یک جنگ ساده، بلکه یک «آستانه تاریخی» است.
این جنگ هنوز به نقطه اوج نرسیده اما از نقطه بازگشت نیز فاصله گرفته و در چنین شرایطی، مهمترین واقعیت این است:
«تصمیم نهایی هنوز گرفته نشده اما شرایط در حال ساختن آن تصمیم است». در این میان، نقش بازیگران نه در کنترل کامل، بلکه در «مدیریت عدمقطعیت» تعریف میشود؛ و شاید دقیقترین توصیف این وضعیت این باشد: جنگ ادامه دارد، اما سرنوشت آن هنوز نوشته نشده است.
تنگه هرمز و تهدید امریکا در این میان سرخط ورود به نظم نوین جهانی است. از این رو بایسته است از لایههای زبرین اتفاقها، به لایههای زیرین آن عبور کرد.
چیرگی بر هلال هارتلند - ریملند بزرگ ، باز تعریف نظم نوین ژئوپلتیک، و آماده شدن برای رساندن نظم نوین جهانی به ایستگاه پکن در شرق آسیا را نباید از نظر دور داشت. این باری بسیاری از راهها را در آستین دارد.